بایدها و نبایدهای پژوهش ادبیات کودک و نوجوان؛ از اجبار در آموزش تا اختیار در فهم
ضرورت بازآفرینی و بازیوارسازی میراث ادبی؛ چگونه بوستان، گلستان و کلیله و دمنه را به تجربهای زنده برای نسل جدید تبدیل کنیم؟
نویسنده: مهدی صفیآبادی | پژوهشگر و فعال فرهنگی حوزه کودک و نوجوان
بخش سوم و پایانی از مجموعه سهبخشی «از میراث ادبی تا میراث فهم»
آیا کودکان و نوجوانان برای شناخت میراث ادبی خود باید به حفظ کردن متون کلاسیک وادار شوند یا میتوان با قصهگویی، بازیوارسازی و بازآفرینی خلاقانه، راهی برای فهم عمیقتر این آثار گشود؟ در بخش سوم و پایانی مجموعه «بایدها و نبایدهای پژوهش ادبیات کودک و نوجوان»، مهدی صفیآبادی با بررسی نسبت میان اجبار آموزشی، اختیار در فهم و تفکر انتقادی، از ضرورت عبور از آموزش حافظهمحور سخن میگوید. او ضمن تشریح ظرفیتهای بازیوارسازی حکایات بوستان، گلستان و کلیله و دمنه، پیشنهاد طراحی یک برنامه ملی با عنوان «از حکایت تا حیات؛ بازآفرینی میراث ادبی برای نسل امروز» را مطرح میکند؛ برنامهای که قرار است پیوند میان پژوهش، هنر، آموزش و تجربه زیسته کودکان را تقویت کند.
۷. آیا اجبار به آموختن ادبیات کلاسیک قابل دفاع است؟
یکی از پرسشهای بنیادین در آموزش ادبیات کلاسیک به کودکان و نوجوانان، مسئله اجبار است. آیا میتوان به بهانه حفظ میراث فرهنگی، کودکان را به خواندن و حفظ کردن متونی وادار کرد که هنوز توانایی درک تمام لایههای معنایی آنها را ندارند؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید میان سه مفهوم تفاوت قائل شد: حق آشنایی با میراث فرهنگی، ضرورت آموزش عمومی و اجبار به پذیرش جهانبینی یک متن.
جامعه نهتنها حق دارد، بلکه مسئولیت دارد امکان آشنایی نسل جدید با میراث ادبی و فرهنگی خود را فراهم کند. نظام آموزشی نیز میتواند شناخت آثار برجسته ادبیات فارسی را بخشی از سواد فرهنگی عمومی بداند.
اما این مسئولیت، لزوماً به معنای حفظ اجباری حجم گستردهای از متون یا پذیرش بیچونوچرای پیامهای اخلاقی آنها نیست.
اجبار به حفظ کردن ممکن است در برخی موقعیتها به یادسپاری واژگان و عبارتها کمک کند، اما بهتنهایی تضمینکننده فهم، علاقهمندی یا توانایی نقد نیست.
از سوی دیگر، حذف کامل آثار کلاسیک به دلیل دشواری زبان، پیچیدگی مفاهیم یا فاصله تاریخی نیز میتواند فرصت آشنایی نسل جدید با بخشی از حافظه فرهنگی جامعه را محدود کند.
بنابراین، مسئله نباید میان دو انتخاب «اجبار کامل» و «حذف کامل» محصور شود.
راه سوم، آموزش هدایتشده همراه با حق پرسشگری و انتخاب متناسب با سن است.
در چنین رویکردی، کودک حق دارد از شخصیت محبوب یک اثر کلاسیک انتقاد کند. نوجوان میتواند با نتیجه اخلاقی یک حکایت مخالفت داشته باشد و معلم نیز وظیفه ندارد در تمام اختلافنظرها از نویسنده کلاسیک دفاع کند.
هدف آموزش، ایجاد امکان شناخت، تحلیل و داوری است؛ نه الزام مخاطب به پذیرش یک نتیجه از پیش تعیینشده.
چنین آموزشی میتواند احترام به میراث فرهنگی را با استقلال اندیشه پیوند دهد.
۸. آیا همه مفاهیم ادبیات کهن برای کودک امروز مناسباند؟
پاسخ کوتاه، خیر است.
ارزش تاریخی و ادبی یک اثر، به معنای مناسب بودن تمامی محتوای آن برای همه گروههای سنی نیست.
در برخی حکایات کلاسیک، نگرشهایی درباره روابط اجتماعی، جایگاه زنان و مردان، ساختار قدرت، تنبیه، طبقات اجتماعی یا شیوههای تربیتی وجود دارد که باید در زمینه تاریخی و فرهنگی خود بررسی شوند.
بااینحال، مواجهه با چنین مضامینی نباید به حذف شتابزده آثار یا بازنویسی تحریفآمیز آنها منجر شود.
برای برخورد مسئولانه با این بخش از میراث ادبی، میتوان سه شیوه مکمل را در نظر گرفت.
انتخاب؛ تناسب روایت با مخاطب
نخستین گام، گزینش حکایاتی است که از نظر مضمون، پیچیدگی زبانی، ساختار روایت و تعارضهای اخلاقی با ظرفیتهای شناختی و عاطفی مخاطب تناسب دارند.
قرار نیست همه حکایات یک کتاب در یک سن مشخص آموزش داده شوند.
زمینهسازی؛ شناخت جهان تاریخی اثر
برخی روایتها زمانی بهدرستی فهمیده میشوند که مخاطب از مناسبات اجتماعی، ساختار قدرت و باورهای رایج دوران شکلگیری آنها آگاهی داشته باشد.
برای نوجوانانی که آمادگی شناختی لازم را دارند، توضیح چنین زمینههایی میتواند از برداشتهای سادهانگارانه یا تعمیم نادرست ارزشهای تاریخی به زندگی امروز جلوگیری کند.
نقد؛ گفتوگو با ارزشهای امروز
مرحله سوم، فراهم کردن امکان مقایسه ارزشهای مطرحشده در متن با دانش، تجربه و حقوق انسانی در جهان معاصر است.
برای مثال، اگر حکایتی بر اطاعت بیچونوچرا تأکید داشته باشد، میتوان در دوره نوجوانی درباره تفاوت میان احترام، مسئولیتپذیری و اطاعت غیرانتقادی گفتوگو کرد.
به این ترتیب، حتی بخشهایی از ادبیات کلاسیک که با برخی ارزشهای معاصر در تعارض قرار میگیرند، میتوانند در سن مناسب به موضوعی برای یادگیری تاریخی و پرورش تفکر انتقادی تبدیل شوند.
حفظ ارزش ادبی یک اثر، به معنای تأیید تمام دیدگاههای مطرحشده در آن نیست.
۹. از حفظ حکایت تا بازیوارسازی فهم
یکی از ظرفیتهای کمتر بررسیشده در آموزش ادبیات کلاسیک، استفاده از بازیوارسازی برای ایجاد ارتباط میان روایتهای کهن و تجربههای اجتماعی کودکان و نوجوانان است.
البته بازیوارسازی را نباید صرفاً به افزودن امتیاز، جایزه، نشان افتخار یا رقابت به یک متن ادبی تقلیل داد.
ظرفیت مهمتر آن است که بتوان ساختار تصمیمگیری، تعارضهای اخلاقی و پیامدهای رفتاری موجود در روایت را به تجربهای مشارکتی و تعاملی تبدیل کرد.
نمونه کاربردی؛ بازآفرینی حکایت «شیر و گاو» از کلیله و دمنه
برای نمونه، در یک فعالیت آموزشی مبتنی بر حکایت «شیر و گاو»، نوجوانان میتوانند در گروههای مختلف نقش شخصیتهای داستان را بر عهده بگیرند.
هر گروه به بخشی از اطلاعات دسترسی داشته باشد و لازم باشد پیش از تصمیمگیری، اعتبار گفتهها و انگیزه شخصیتها را بررسی کند.
در جریان بازی، مخاطبان با موقعیتهایی روبهرو شوند که در آنها شنیدن یک خبر، دریافت اطلاعات ناقص یا اعتماد به یک واسطه میتواند مسیر تصمیمگیری را تغییر دهد.
پس از پایان فعالیت، مربی میتواند گفتوگویی گروهی را بر محور چند پرسش شکل دهد:
- آیا شنیدن یک خبر برای باور کردن آن کافی است؟
- چگونه میتوان میان سوءتفاهم و فریب عمدی تفاوت گذاشت؟
- آیا برخورداری از قدرت بیشتر، مسئولیت بیشتری برای بررسی حقیقت ایجاد میکند؟
- آیا میتوان پیش از شکلگیری اختلاف، مسیر دیگری برای گفتوگو پیدا کرد؟
در چنین فعالیتی، داستانی کلاسیک میتواند به بستری برای تمرین سواد رسانهای، استدلال، تشخیص اعتبار اطلاعات و تصمیمگیری تبدیل شود.
نکته مهم آن است که این تجربه مشارکتی نباید ارتباط مخاطب با متن ادبی را قطع کند.
پس از بازی، میتوان نوجوانان را به روایت اصلی بازگرداند تا بررسی کنند نویسنده چگونه شخصیتها، تعارضها و پیامدهای تصمیمگیری را توصیف کرده است.
در این الگو، بازی جایگزین ادبیات نیست؛ بلکه پلی برای ورود آگاهانهتر به جهان آن است.
البته چنین رویکردی از نظر آموزشی ظرفیت پژوهش دارد و میزان اثربخشی آن بر فهم، علاقهمندی و توانایی تحلیل مخاطبان باید از طریق مطالعه و ارزیابی واقعی سنجیده شود.
۱۰. تا کجا باید از ادبیات کلاسیک پیروی کرد؟
شاید یکی از مهمترین پرسشهای آموزش ادبیات کلاسیک همین باشد: آیا بوستان، گلستان و کلیله و دمنه باید برای کودک امروز مرجع نهایی تشخیص درست و نادرست باشند یا میتوان آنها را منابعی ارزشمند برای شناخت تاریخ اندیشه، تجربه انسانی و تحول مفاهیم اخلاقی دانست؟
میراث ادبی زمانی میتواند چراغ راه باشد که امکان دیدن مسیر را فراهم کند؛ نه آنکه جای اندیشیدن و انتخاب کردن را بگیرد.
هیچ اثر ادبی صرفاً به دلیل قدمت یا اعتبار نویسنده از نقد بینیاز نیست. در مقابل، هیچ اثر کهنی را نیز نباید فقط به دلیل فاصله تاریخی، فاقد ظرفیت تربیتی دانست.
ارزش این آثار در آن است که مخاطب را با تجربههایی انسانی آشنا میکنند که برخی از آنها همچنان در زندگی امروز حضور دارند.
قدرت، ترس، اعتماد، فریب، محبت، عدالت و مسئولیتپذیری از جمله موضوعاتی هستند که صورتهای اجتماعی آنها در گذر زمان تغییر کرده، اما پرسشهای مربوط به آنها همچنان قابل طرح است.
بااینحال، پاسخهای تاریخی به این پرسشها لزوماً پاسخهای مناسب برای زندگی امروز نیستند.
ما میتوانیم پرسشهای سعدی را جدی بگیریم، بیآنکه موظف باشیم تمامی پاسخهای او را بپذیریم.
همچنین میتوانیم از کلیله و دمنه درباره مناسبات قدرت، اعتماد و تصمیمگیری بیاموزیم، بیآنکه جهان اجتماعی بازنماییشده در آن را الگویی تغییرناپذیر بدانیم.
چنین مواجههای نه بیاعتنایی به میراث است و نه تقدیس بیچونوچرای آن؛ بلکه کوششی برای برقراری گفتوگویی آگاهانه میان گذشته و اکنون است.
۱۱. پیشنهاد یک الگوی ملی برای بازآفرینی میراث ادبی کودک و نوجوان
اگر هدف، ایجاد ارتباطی پایدار میان نسل جدید و ادبیات کلاسیک باشد، انتشار چند مجموعه بازنویسیشده، هرچند ارزشمند، بهتنهایی کافی نیست.
برای تحقق این هدف میتوان به طراحی برنامهای گستردهتر اندیشید که پژوهش ادبی، شناخت مخاطب، هنر روایتگری، فناوری و آموزش را در کنار یکدیگر قرار دهد.
عنوان پیشنهادی این برنامه عبارت است از:
«از حکایت تا حیات؛ بازآفرینی میراث ادبی برای نسل امروز»
این برنامه میتواند بر چهار محور اصلی استوار باشد.
محور نخست؛ اطلس رشدی حکایات
در این محور، حکایات منتخب بوستان، گلستان و کلیله و دمنه از نظر پیچیدگی زبانی، مضمون، ساختار روایی، تعارضهای اخلاقی و تناسب سنی بررسی شوند.
هدف از این اطلس، تعیین یک سن قطعی و تغییرناپذیر برای هر حکایت نیست؛ بلکه تهیه راهنمایی پژوهشمحور برای انتخاب آگاهانه مربیان، نویسندگان، برنامهسازان و خانوادههاست.
چنین اطلسـی میتواند مشخص کند هر روایت چه ظرفیتهایی برای بازآفرینی دارد و مواجهه با آن به چه پیشنیازهای شناختی و زبانی نیازمند است.
محور دوم؛ آزمایشگاه بازآفرینی روایت
در این بخش، نویسندگان کودک و نوجوان، نمایشنامهنویسان، تصویرگران، متخصصان علوم شناختی، پژوهشگران ادبیات و طراحان بازی در کنار یکدیگر قرار گیرند.
هدف، بررسی امکان بازآفرینی یک حکایت در قالبهای مختلف رسانهای و هنری است.
برای نمونه، یک روایت میتواند در قالب کتاب تصویری برای کودکان، نمایش عروسکی برای گروه سنی دیگر، پویانمایی برای مخاطبان گستردهتر و بازی تعاملی برای نوجوانان بازآفرینی شود.
در این فرایند، هر قالب باید متناسب با ویژگیهای روایت و مخاطب انتخاب شود؛ نه صرفاً بر اساس جذابیت ظاهری یا امکانات فناوری.
محور سوم؛ پژوهش مخاطب
هیچ بازآفرینی نباید صرفاً بر اساس تصور تولیدکنندگان از نیازها و تواناییهای کودک ارزیابی شود.
محصولات تولیدشده میتوانند پیش از انتشار گسترده، با مشارکت داوطلبانه گروههای سنی مناسب و با رعایت ملاحظات اخلاقی پژوهش بررسی شوند.
در این ارزیابی، معیار موفقیت نباید تنها میزان علاقه اولیه یا جذابیت ظاهری محصول باشد.
میزان فهم روایت، کیفیت پرسشگری، توانایی تشخیص تعارضهای اخلاقی، قدرت استدلال و تمایل مخاطب به مطالعه بیشتر نیز میتوانند مورد توجه قرار گیرند.
دادههای حاصل از این پژوهشها به اصلاح روایتها و ارتقای کیفیت محصولات بعدی کمک خواهند کرد.
محور چهارم؛ مسیر بازگشت به متن اصلی
بازآفرینی ادبیات کلاسیک نباید لزوماً به قطع ارتباط مخاطب با متن اصلی منجر شود.
هر محصول بازآفرینیشده میتواند، در صورت تناسب با سن و توانایی مخاطب، راهی برای آشنایی با بخشهایی از متن اصلی، واژگان، تاریخچه اثر و ویژگیهای ادبی آن فراهم کند.
برای مثال، نوجوانی که ابتدا از طریق یک بازی تعاملی با حکایتی از کلیله و دمنه آشنا شده، میتواند در مرحله بعد گزیدهای از روایت نصرالله منشی را بخواند و تفاوت میان زبان، شخصیتپردازی و ساختار دو روایت را بررسی کند.
در این الگو، بازآفرینی نه جایگزین میراث ادبی، بلکه مقدمه مواجهه عمیقتر با آن است.
۱۲. نتیجهگیری؛ کودک را به ادبیات نزدیک کنیم یا ادبیات را به کودک؟
شاید صورتبندی این پرسش از ابتدا نیازمند بازنگری باشد.
قرار نیست کودک یا ادبیات، یکی بهتنهایی به سوی دیگری حرکت کند.
کودک در مسیر رشد خود باید فرصت آشنایی با زبان، تاریخ و ادبیات سرزمینش را داشته باشد. در مقابل، نظام فرهنگی و آموزشی نیز مسئولیت دارد مسیرهایی متناسب با نیازها، علایق و تواناییهای او برای این آشنایی فراهم کند.
مسئله زمانی آغاز میشود که حفظ میراث را با تکرار بیچونوچرای آن اشتباه میگیریم.
وقتی کودک را به حفظ حکایتی وادار میکنیم، بدون آنکه فرصتی برای تجربه، پرسش، تفسیر و گفتوگو درباره آن فراهم کرده باشیم، ممکن است تنها صورت ظاهری میراث را منتقل کنیم.
اما هنگامی که کودک میتواند با شخصیتهای یک حکایت همدلی کند، درباره تصمیمهای آنان تردید داشته باشد و روایت را با تجربههای زندگی امروز مقایسه کند، زمینه فهم عمیقتری فراهم میشود.
بوستان، گلستان و کلیله و دمنه میتوانند برای نسل جدید ارزشمند باشند؛ اما نه بهعنوان مجموعهای از فرمانهای اخلاقی که باید بیچونوچرا پذیرفته شوند.
این آثار میتوانند منابعی برای گفتوگوی میان نسلها، شناخت تاریخ اندیشه، فهم تجربههای انسانی و پرورش قدرت تفسیر و داوری باشند.
ادبیات کلاسیک قرار نیست بهجای کودک امروز فکر کند؛ قرار است به او فرصت بیشتری برای فکر کردن بدهد.
شاید مهمترین مسئولیت ادبیات معاصر کودک و نوجوان ایران نیز همین باشد: نه صرفاً ساده کردن زبان گذشتگان، بلکه ساختن مسیری که کودک بتواند از تجربه امروز خود به جهان آنان وارد شود، آن جهان را بشناسد، دربارهاش پرسش کند و سرانجام با اندیشه مستقل خود از آن بیرون بیاید.
زیرا میراث فرهنگی زمانی زنده میماند که نسل جدید نهفقط آن را به خاطر بسپارد، بلکه بتواند با آن وارد گفتوگو شود.
مهدی صفیآبادی
پژوهشگر و فعال فرهنگی حوزه کودک و نوجوان
پایان بخش سوم و پایانی از مجموعه سهبخشی «بایدها و نبایدهای پژوهش ادبیات کودک و نوجوان»